عشق - تاریخ: 1392/7/21 ساعت: 22:28
منم اون غریبه اشنا   اونی که عادت کرده به نگاهت   اونی که عاشق شده به صدات   من برای تو غریبه و تو برای من نا اشنا   ولی من عاشق این اشنای غریبم به خدا
دل نوشته - تاریخ: 1392/7/21 ساعت: 22:22
رفیــق لحظه های عاشقــونـه ببر با خود منـو از این زمونـه ببر با خود منو شاید رها شــم از این دنیای بی نام و نشونــه ***** دلـم تنگـه برای گریه کردن تو رو می خوام که باشی همدم من دلم بی تو نمیخواد این بهارو تویی تنهـاترین تنهـا بهـار مـن ***** من آرومم چو هستی در کنارم من عاشق تر از این بید و بهارم ن...
یک مشت شکلات... - تاریخ: 1392/7/21 ساعت: 22:16
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان...
ورژن جدید داستان شنگول و منگول(حتما بخونید فوق العاده است) - تاریخ: 1392/7/21 ساعت: 22:05
به نام خدا یه روزی از روز های شلوغ تهران،شنگول و منگول و حبه ی انگور گرسنه شون میشه و هوس فست فود میکنن اما از اونجا که باباشون شب کار بوده مامان بزی تصمیم میگیره که از خونه خارج بشه و بره واسه بچه هاش هایدا بخره بیاد. یه مدت که میگذره آقا گرگه میاد و در میزنه میگه:منم منم مادرتون غذا آوردم براتون.....
امروز بابا صبحانه دارد... - تاریخ: 1392/7/21 ساعت: 21:56
پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت: مگه این شام چه عیبی داره که لب نمی زنی؟ پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود از پای سفره به گوشه ای خزید و سر به بالین نهاد. صبح فردا وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت پسرک دانست امروز بابا صبحانه دارد، چشمانش از شادی تر شد!